دورشیم از این خاک غریب

bPaperBoat.jpg

دیگه اشکام طاقت موندن ندارند.

گاهی وقتا حس می کنم نمی تونم حتی نگاهت کنم.

خدا می دونه تو دل به این کوچیکی چه دنیای بزرگیه.

من و تو قرار بود یک قصری بسازیم ، قصری که پنجره هاش آبی باشه.

می دونم هنوزم سر قولت هستی و می تونی ولی...

نمی خوام بگم کم آوردم نه ولی نمی تونم با این آدما زندگی کنم.

آدمایی که سایه هاشون رو حتی شبا بالای سرم حس می کنم.

گاهی وقتا با خودم می گم اونی که اون بالاست داره چی کار می کنه؟

چرا دوستمون نداره؟ اگه داره پس چرا همه راه ها می خوره به بن بست؟

شاید من بدجنس شدم خوبی هاش رو نمی بینم.

البته هر روز ازش یک دنیا ممنون می شم که اجازه داد یک روز دیگه منو تو کنار هم باشیم.

ولی تموم می شه مگه نه؟

بریم رضا. بریم!

بیا یک قایق بسازیم با کاغذ های رنگی .

بندازیمش به آب.

دور شیم از این خاک غریب.

دور شیم.

 

/ 0 نظر / 25 بازدید